تبليغاتX
ساغر هستی

نقطه سرخط...

بعد تو پنجره ها رو به کسی باز نشد

هیچ کس با من دلسوخته دمساز نشد

بی تو یک عمر نوشتیم نقطه سر خط

نقطه های سر خط بعد تو آغاز نشد

غزلی بود و ناگفته تمامت کردیم

این ای شعر پرایهام من ایجاز نشد!

بغضها بعد تو در حنجره هامان یخ بست

ذره ای زمزمه از سوز تو آواز نشد

گرچه پروانه صفت دور تو گشتیم ولی

پر زدن دور سر شمع که پرواز نشد!

سبزه ها را گره با عشق ورود تو زدیم

این گره غیر تو با دست کسی باز نشد

 


حسی از پرستش

 

با سیاهی های چشمت قفل شب وا می شود

آفتاب از روزن چشم تو پیدا می شود

صبح با دلشوره های کودکی سر میرسد

چشمهایت یک دریچه رو به فردا می شود

از سر انگشتان تو گلوازه ها قد می کشند

وازه های شعرم رنگ رویا می شود

با تو حسی از پرستش همیشه با من است

سجده هایم رو به غرق تمنا می شود

کاش یک شب گم شوم در چشمهای خیس تو

کاش یک شب گم شوم ای کاش...آیا می شود؟؟

 


سلام ...خوبین؟؟

 

من عادت ندارم تو وبلاگم زیاد حرف بزنم اما بعضی وقتا واقعا لازمه

چرا ما همیشه صداهای بلند رو میشنویم پررنگها رو میبینیم و سختهارو میخوایم

غافل از اینکه خوبها آسان می آیند بی رنگ میمانند و بی صدا هم میروند...

خیلی حرف دارم ولی............شاید جاش اینجا نباشه؟؟!!!!!!!

  فعلا بای

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |


 

دریای کرانه ی نا پدید

 

عشق باز اندر آوردم به بند

کوشش بسیار نامد سودمند

 

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

 

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید نا پسند

 

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

 

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط سمیرا |


صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران صدايم كن تا بنالم من در سحر گاهان با سپيداران از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن سكوت سرخ شقايق ها را در اين ويراني تو مي داني غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو مي خواني صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند سكوت شب را ز كوه صحرا نواي گرم تو مي راند در ابهام جنگل كسي راز گل به غير از تو نمي داند بخوان از بهاران كه با ساز باران كسي؟؟؟  

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط سمیرا |


قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدار کند
قايق از تور تهي
ودل از آرزوي مرواريد
هم چنان خواهم راند نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا  پرياني که سر از آب به در مي آرند
ودر آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
هم چنان خواهم راند
پشت درياها شهريست
که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي کبوترهاييست
که به فواره ي هوش بشري مي نگرند
دست هر کودک ده ساله ي شهر شاخه ي معرفتي است
مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند
که به يک شعله به يک خواب لطيف
خاک موسيقي احساس تو را مي شنود
وصداي مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهريست که در آن به وسعت خورشيد به اندازه ي
چشمان سحر خيزان است شاعران وارث آب وخرد و روشني اند
             پشت درياها شهريست قايقي بايد ساخت
سهراب سپهري

سلام خوبين
بالاخره امتحاناتم تموم شد و يه نفس راحتي مي کشم امسال ديگه ديپلم مي گيرم
مي خواستم بگم ممنون از اونايي که اين مدت سر زدن جبران ميکنم
راستي يه جمله از تلويزيون شنيدم حيفم مياد نگم
ميگه که اگه زن مثل آتيش باشه مرد مثل آب
آب زود آتيشو خاموش ميکنه اما اگه بين اين دو تا يه حجابي باشه
اتيش نه تنها خاموش نميشه بلکه باعث ميشه آب به جوشش دربيادوگرم بشه وکم کم بخار بشه
بخارشم بخارِ عشق ِ
قشنگ بود نه...
فعلا خداحافظ
سميرا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط سمیرا |


خدایا آنان که همه چیز دارند

مگر تو را

به سخره می گیرند

آنان را که هیچ ندارند

مگر تو را!

***

هر کودکی

با این پیام

به دنیا می آید

که خدا هنوز از انسان نومید نیست.

***

خدا به انسان می گوید:

((شفایت می دهم

از این رو که آسیبت می رسانم

دوستت دارم

از این رو که مکافاتت می کنم.))

***

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند

سایه هاشان پیش پایشان می افتد!

***

ماه

روشنی اش را

در سراسر آسمان

می پراکند

و لکه های سیاه را برای خود نگه می دارد!

***

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب برسانند!

***

خـــــــدا

نه برای خورشید

ونه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط سمیرا |


 

هر وقت گفتی جدایی بند بند تنم لرزید.هر وقت گفتی فاصله مردمک چشمانم منزلگاه تصویر جادهای مه آلود شد با مسافری تنها که کوله بار

خود به دوش می کشید را می گریخت و از روی ترحم نگاهی به پشت سرش نمی انداخت .

دل هر چه داشت نثار چشمان تو کرد. اما دل تو غریبه را پرستید... گفتم حالا که می روی لا اقل یک آرزو برایم بگذار آرزویی تو خالی برای

دلخوشی ام و تــــــــــــــــــو گفتی : در آرزوی برگشتنم بمیر. دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم از اینکه سرانجام فهمیدی بی تو

خواهم مرد.

دوستون دارم سال خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سمیرا |


سلام خوبین ببخشید اینقدر دیر به دیر آپ مکنم اینم تقدیم به همه ی دوستای گلم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط سمیرا |


 

سلام

خوبيد ميدونم الان همتون دارين از خوشحالي مي تركين خوب حق هم داريد امروز تولد منه.

17 سال قبل تو سردترين ماه سال يه دختر ناز وماه به دنيا اومد.(با دوتا چشمای عسلی ناز)

همه دوسش داشتن اسمشو سميرا گذاشته بودن تنها نگرانيه سميرا کوچولو فقط قهر کردن

عروسکاش بود ولی حالا ....

خوب اصلا بقيش رو نمی گم چون با تموم غم و غصه من عاشق زندگی ام.(نمی دونن تو بهونه منی...)

هر چی باشه من يه دختر دی ماهی هستم .خوب بريم سر اصل مطلب برام چی اُوردين؟؟؟

هر چی بيارين قبوله من تو هديه گرفتن سختگيري نمي كنم ...

خوب من بِرم چندتا عکس درست کردم که به مناسبتِ امروزِ بريم ببينيم...

دوستون دارم فعلا خداحافظ...

سميرا

 

                                                               

                                                                     

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط سمیرا |


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط سمیرا |


در لا به لاي خاطرات گمشده ام
به دنبال چيزي مي گردم
آن قدر آنها را مرور كرده ام
كه رنگ تمام شان
از رو رفته است
و تمام شعرهايم
معني عشق رااز ياد برده است
آخرين صفحه را مي گشايم
با اين اميد
كه بيابم
گمشده خود را
آري
همان است
سيب سرخ
كه رنگ تمام خاطراتم را
از بوي بهشت
عطر آگين كرده است
او همان است
سيب سرخ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط سمیرا |


لبريز از سخاوت خورشيد
مست از تولد باران
حيرانم ، حيران
كسي در يك قدمي ام بود
كسي در يك قدمي ام هست
و من در هزار قدمي خود
تنهايم
تنها تر از لحظه اي كه ذوب مي شوم
تنها تر از لحظه اي كه باراني ام
معلق در فضاي دلتنگي
سرگردان در هواي رسيدن
دلتنگ دلتنگ دلتنگ
تنهاي تنهاي تنها
ولي هنوز خورشيد ؛ مي تابد
و باران ، مي بارد

 

میگفت که عاشقم شده

ديوونه ي چشامه

اگه دلم با اون باشه

تا هميشه باهام

مي گفت كه عين يه موم

شده اسير دستام

شب تا سحر در گوشم

فقط مي گفت تو رو مي خوام

مي گفت نرو اگه بري

دنيا واسم سياه مي شه

قلب اسيرم تو قفس

عين خدا تنها مي شه

مي گفت كه شبها تا سحر

به ياد من مي شينه

به ياد من اشك مي ريزه

خواب منو مي بينه

مي گفت تو دنيا يكي هست

كه اونو مي پرسته

عاشقشه واسه همين

منتظرش نشسته

اما نگفت تو زندگي

راستي حاليش نمي شه

هيچي سرش نمي شه و

هيچي سرش نمي شه

حالا كه رفته مي بينم

دنيا همش سرابه

هر كي مي گه عاشقتم

مي گم دروغ مي بافه

 

 

 

دل من می دونه که عاشق نمی شه

آخه لایق این عشق پیدا نمی شه

دل من ادای عشق و آسون بلده

ولی عشق افسانه ای پیدا نمی شه

دل من به کی بگه ؟

اصلا خدا به تو میگم

می دونم تو هم تو عشق کم می ذاری

می دونم تو هم واسم خط و نشون می ذاری

آخه خدا جونم عشق با ترس معنی نداره

عشق بی ترسم پیدا نمی شه !!!

اگه گذاشت و رفت چی کار کنم ؟

اگه دیگه دوستم تداشت چی کار کنم ؟

چرا مجنون دیگه پیدا نمی شه؟

چرا فرهاد دیگه رسوا نمیشه؟

پس همشون قصه بودن

قصه هم که راست  نمی شه

دیگه تکرارم نمی شه

پس بیا عاشق نشیم

عاشق که نه مجنون نشیم

شاید این دل آروم بگیره

                           سراغ عشق و عاشقی و نگیره

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط سمیرا |


در این سکوت شکسته ام بیا صدایم کن
بیا از این شب بی انتها جدایم کن

بیا دوباره مرا چون ستاره در دل شب
درون بستر هفت آسمان رهایم کن

برای آن که بینی زوال قلب مرا
بپای حضرت چشمت بیا فدایم کن

چه دردی می کشم تو را به حرمت عشق
به اسم اعظم دل با غزل روایم کن

بیا که بی تو در این اضطراب خواهم مرد
دگر از این همه دلواپسی رهایم کن

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط سمیرا |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط سمیرا |



امروز من ایستاده ام
امروز نه باز هم یک انتظار!

در دلم هر لحظه سودایی دیگر است
در وجودم هر زمان شوق رسیدن

آرزوی پر زدن
انتظار دیدن است

گاه گاهی در آسمان چشم تو پر میزنم
یا که گاهیدر خیالت میرسم

دیدنت!
دیدنت اما برایم مثل یک افسانه ای دیرینه است

بر تمام میله های این قفس
این قفس از جنس خاک ولحظه هارنگ آبی می زنم

رنگ آبی،رنگ روزهای من است
رنگ آبی،رنگ عشق!
رنگ آبی،رنگ توست!

در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو

باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خســــــــــــــــتگی

هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی

در دلم تنها وتنها یک نوا
یک موج ،یک فریاد!

باز هم یک انتظار!
باز هم یک انتظار!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سمیرا |


نمی دانم چرا با این که هر شب بی قرارم
ولی سر را به دامان خیالت می سپارم

چنان با خاطراتت دلخوشم شاید ندانی
که تک تک لحظه های رفته ام رامی شمارم

تو می گفتی که از روز ازل عاشقترینی
ولی من بی تو حتی عشق را باور ندارم

اگر چه بعد از آن به جدایی فکرکردی
که دل را دست طوفانی دوباره می سپارم

ولی باور کن از آن لحظه تا روز قیامت
تو را چون ارزوهای قشنگم

دوست دارم... 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط سمیرا |


***اگر دو جان داشتم***

یکی را به تو می بخشیدم
و دیگری را فدایت می کردم...


 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سمیرا |


شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم
حرفهایی بود توی قلبم من نگفتم ،نتونستم
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه
نقش اون چشمای زیبات ،لحظه،لحظه روبه رومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیونتم من زندگیم رو به تو بستم
حرفهایی بود توی قلبم من نگفتم ،نتونستم
تو رو دیدم توی اینه توی تنهاییم شکستم

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظر یـادت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط سمیرا |


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط سمیرا |


تورا نمی دانم اما

اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود
و نه در زیر مهتاب

ولی روزگار باره و بارها
نگاه ما را در هم امیخت
تا به تو بیاندیشم

واین بار
از سر اندیشه وعشق تورا نگریستم
هر چند همگان

این نگاه را خالی از فکر پنداشتند
ومن هنوز نمی دانم

که ابتدا  اندیشیدم و سپس عا شق شدم
یا در پی عشق به فکر فرو رفتم...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط سمیرا |


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط سمیرا |


حرفهای ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی ...

وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی!

یش از ان که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گریز می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان  چقدر زود دیر میشود!!!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط سمیرا |


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سمیرا |


    

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سمیرا |


تو رو دوست دارم نه به خاطر شخصیت تو

بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن می یابم...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط سمیرا |


هیچ کس ارزش اشکهای تو رو نداره و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث  اشک ریختن تو نمی شه..                                                                          

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط سمیرا |


خدا رو دوست دارم چون ایدیش همیشه روشنه.
خدا رو دوست دارم چون به همه پی ام ها جواب می ده.
خدا رو دوست دارم چون حرفهای ادم رو سند تو ال نمی کنه.
خدا رو دوست دارم چون هیچکسی رو ایگنور نمی کنه.

****و خدا رو دوست دارم چون تو رو دوست داره.****

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط سمیرا |


                     

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط سمیرا |


تو را با یک بغل احساس می خواهم.
تو را با قلبی از الماس میخواهم.
زتو ایینه واحساس می خواهم .
۲رنگی ها مرا دلتنگ می دارد.
میان باغی از گل های عطر اگین فقط تک غنچه ای از
یاس می خواهم...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط سمیرا |


خدایا هر چه دارم از تو دارم .  تو را از جان ودل خدمتگذارم.

زجان بهتر متاعی در کفم نیست که ان را هم به راهت می سپارم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سمیرا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به هر کجا نگاه کنی عشق رو میبینی.فقط کافیه درست نگاه کنی.عشق در همه جا هست حتی در دستهای شما البته موقعی که نظر میدید .

دراین دنیا که مردانش زنامردی عصا از کور میدزدند
من خوش باور ساده محبت جستجو کردم...

سمیرا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته اوّل مرداد 1387

هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385



پیوندها

سارا نامهربون
چشم انتظار
ستاره شب
ساده دل
سودای دل
شب عاشقان
ناکجاآباد
خوبی دیگه تموم شده...
فدای چشم مست تو...
سرزمین یخی
شاهزاده
عروسک شکسته
تو همه چاره من من همه بیچاره تو
ابر یخی
نفرین و هزاران نفرین به این فاصله ها
تاتی و جیگو
دل پائیزی
عشق فرزادجونی
یه شب زیر بارون...
باران...نفس...تنهایی...غم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin